دیگر برایم مهم نیست که چه می کنی...فقط برایم مهم است که خوشحالی.....از اینکه خوشحالی خوشحالم
دیگر برایت مهم نیست که چه می کنم...شاید حنی برایت مهم نباشد که زنده ام.....ولی برایم مهم است که باشی
نمی دانم چرا این چیزها را می نویسم.....شاید برای خالی کردن خود یا برعکس
برایت مهم نیست که کجایم...ولی برایت مهم است که دستمال مرطوب دارم یا نه....فک می کردم که برایت از یک دستمال مرطوب هم بی ارزشتر باشم
برایم مهم بود که با هم حرف بزنیم...یا به حرفهای هم گوش بدهیم....هنوز هم مهم است...اما برای تو......فکر نمی کنم مهم باشد
بهت لبخند میزنم...در حالی که در دلم گریه می کنم....تو را میبینم که از دست داده ام
دلم می خواست برای یکبار دیگر با هم حرف بزنیم.....اما وقتی تو نخواهی یا لااقل اینطور بنظر می رسد من هم خودم را عقب می کشم
تو دوست خودت را داری و خوشحالی و این برایم مهم است....حتی اگر برایت مهم نباشد که تنهام
.....