Sunday, November 8, 2009

No Title (Nine)

بعضی وقت ها هم باید بغض را قورت داد هر چه قدر هم که سخت باشد
......

Friday, November 6, 2009

Concert (Eight)

دستت را در دستم میگذاری
....
نمی دانم دقیقا چی ولی انگار نبضی بین دستم و دستت ایجاد می شود و بعد زنده می شوند
.....تمام خاطرات با تو بودن.....
سرم را روی شونه ات می گذارم....
و آرام با آهنگ اشک میریزم
......

Tuesday, October 27, 2009

Drowning.... (Seven)

لبخند می زنم..نمی دانم لبخند مرا می بینی یا نه. تو را مات و تار میبینم. دستت را به سویم دراز میکنی.دستم را به دستت نزدیک می کنم تا بگیرمش اما دستم به دستت نمی رسد
.....
آشفته ای. من به تو لبخند میزنم و تو هر لحظه آشفته تر میشوی. همه جا آبی و از بالای سرت نوری گرم کننده می آید و تاریکی مرا می بلعد. واز تو دور میشوم
.....
حبابهای بالای سرم آرام آرام کم میشوند و آخر از بین می روند
.....
بار دیگر نگاهت می کنم
به چهره ی ماتت
و
نفس میکشم
.....

Wednesday, October 14, 2009

Little Prince (Six)

It is such a secret place, The land of tears...

Tuesday, October 6, 2009

For you...For me....(Five)

دیگر برایم مهم نیست که چه می کنی...فقط برایم مهم است که خوشحالی.....از اینکه خوشحالی خوشحالم
دیگر برایت مهم نیست که چه می کنم...شاید حنی برایت مهم نباشد که زنده ام.....ولی برایم مهم است که باشی
نمی دانم چرا این چیزها را می نویسم.....شاید برای خالی کردن خود یا برعکس
برایت مهم نیست که کجایم...ولی برایت مهم است که دستمال مرطوب دارم یا نه....فک می کردم که برایت از یک دستمال مرطوب هم بی ارزشتر باشم
برایم مهم بود که با هم حرف بزنیم...یا به حرفهای هم گوش بدهیم....هنوز هم مهم است...اما برای تو......فکر نمی کنم مهم باشد
بهت لبخند میزنم...در حالی که در دلم گریه می کنم....تو را میبینم که از دست داده ام
دلم می خواست برای یکبار دیگر با هم حرف بزنیم.....اما وقتی تو نخواهی یا لااقل اینطور بنظر می رسد من هم خودم را عقب می کشم
تو دوست خودت را داری و خوشحالی و این برایم مهم است....حتی اگر برایت مهم نباشد که تنهام
.....

Saturday, August 15, 2009

Rain (Four)

هوای ابری.....رعد و برق و صدای برخورد قطره ها به شیشه
سرم را به شیشه می چسبانم و
باز هم به این آدم های عجیب فکر میکنم
آی آدمها که به دنبال پناهگاه می دوید
از چه میترسید.......باران؟
_________________________________________________________________
پ.ن: بزودی آپ تر میشود :دال

Tuesday, August 4, 2009

How far you seem to be....(Three)

هر ثانیه که میگذرد......ازت دور میشوم....شاید هم ازم دور میشوی.....هر ثانیه فاصله ام از تو و روزهای با تو زیاد میشود
چقدر دور و دستنیافتنی به نظر میرسند آن روزها.......آن روزها که هفته ای دوبار یا یک بار معلمم بودی....آن روزی که به خاطرت زمین خوردم و به خودم خندیدم......آن روزهایی که همه با هم توی بلاگت میریختیم و ناآگاه از موجودی به نام مسنجر توی نظرات بلاگت چت میکردیم......یاد پست های 400 نظره ات در حالی که فقط 50 شاگرد داشتی.....داد روزهایی میافتم که می گفتی وقتی سال تحصیلی تمام شود آتیش خواهیم سوزاند......یاد آن روزی که وسط کلاس بیرون آمدم و تو را که در 2/1 کلاس داشتی از پنجره کوچک و شکسته ی آن کلاس نگاه می کردم و چهره ات غلغلکم می داد
حالا که از بلاگت می گذرم فاصله زیادی میبینم بین خودم و خودت و ان روزها....نظراتی را که خودم دادم برایم تازگی دارند
نا خود آگاه چشمهایم میسوزند از دیدن این فاصله طولانی......سعی میکنم فاصله را کمتر ببینم اما چه فایده ای دارد خودم را گول بزنم....میگذارم اشکهایم این خاطرات را بشویند....شاید روزی از اینجا گذر کنی مثل روزی که من از بلاگت گذر کردم......شاید هم تا آن موقع از من گذر کرده باشی

Saturday, August 1, 2009

Bus(two)


همیشه توی اتوبوس کلی آدم بود و توی آدم ها کلی چیزهای کشف نشده. نمیشد حدس زد که چندتا راز توی اتوبوس جا میشد
نشسته بود و به تعداد آدم ها فکر می کرد،شایدم به تعداد چیزهای کشف نشده. کسی نمیدانست
خیلی مسخره بود ولی میخواست با نگاه کردن به آنها رازهایشان را کشف کند. شاید هم موفق میشد ولی بیشتر باعث میشد همه چپ چپ نگاهش کنند. او فکر میکرد آنها می ترسند به خاطر همین چپ چپ نگاه میکنند تا دیواری دفاعی برای خود ایجاد کنند
چندتا راز در یک اتوبوس جا میشد. خب بستگی به تعداد آدمها داشت. خب اکر 50 تا آدم هرکدومم 5 تا راز بزرگ.......با خود گفت"خدای من چه بلایی داره سرم میاد. اصلا چه فرقی می کنه" اما نمیتوانست به آن فکر نکند
صدای ترمز اتوبوس شاید او را نجات داد
با خود فکر کرد این هم شاید به تعداد رازها اضافه کند و سوار شد





Wednesday, July 15, 2009

This is earth...(one)



اینجا زمین است ......... شیئی که سال هاست به دنبال چیزی می گردد و نمی داند که به دور خود می چرخد. اینجا یک گونه از موجودات زندگی می کنند که حاضرند برای رسیدن به هدف خود دست به هر کاری بزنند.... همه ی موجودات اینجا احساس دارند اما فقط انسانهایند که احساس ها را می کشند... آنها مرگبارند. احساست را می بلعند..... نابودت می کنند. اینجا زمین است. اینجا تنها جایی است که می توان درد کشید.... اینجا جایی برای لمس کردن مرگ است. اینجا جایی برای فرو خوردن گریه در اوج ناراحتی است. ولی اینجا شاید تنها جا برای درک و بو کردن عشق باشد